سیاه یا سفید، قیفی یا لیوانی، مسأله این است!
فکر کنم دو ساعتی باشه که می خوام این پست رو بنویسم، اما مگه فرندفید و دوستان فرندفیدی میذارن! دو دقیقه میرم کار دیگه ای بکنم وقتی بر می گردم می بینم باید به کلی شایعات جواب بدم!
اول می خواستم این ماجرا رو تو فرندفید بنویسم اما بعدا با خودم گفتم اینجا بنویسم تا بهانه ای باشه برای غبارروبی اینجا! اسمایلی … (اسمایلیش خطرناکه! نمی شه گفت!)!
به اصرار مامان و برای این که از پای لپ تاپ یا به قول مامانم منقل بلند بشم عصری رفتیم بیرون یه قدمی بزنیم. داشتیم تو خیابون ولیعصر از سمت تجریش به پارک وی پیاده می رفتیم. آها این رو هم بگم که من یک عدد بستنی قیفی بسکین رابینز هم در دست داشتم! اسمایلی مریم شکمو!
خلاصه داشتیم همین طور راه می رفتیم که یهو دیدم یکی از مأمورای گشت ارشاد میگه یه لحظه تشریف بیارید اینجا! من و مامانم با قیافه ای متعجب هر دو رفتیم ببینیم چی میگه این جناب سروان! تعجب از اینجا که من هیچ موردی تو خودم برای گیر دادن نمی دیدم! آقای سروان برگشته به من می گه خانوم این رنگ مانتو چیه؟! خیلی جیغه! من رو میگی شده بودم :O و البته مامان نیز! حالا حتما فکر می کنید رنگ مانتوم بنفش، قرمز، نارنجی یا شاید سبز فسفری بوده! نخیر جانم؛ اشتباه حدس زدید! سفید بود! بله! سفید! بهم میگه عرف جامعه میگه باید سیاه پوشید یا رنگ های تیره مثل سرمه ای و قهوه ای! حالا دیگه بماند که من جوابشو چی دادم چون طولانی میشه! به قول معروف بیخیال شد! یه ذره جلوتر که رفتیم باز یه مأمور دیگه این دفعه از جنس لطیف البته، بهم گیر داد که خوب نیست دختر تو خیابون بستنی قیفی بخوره! :O و این گونه بود که من از اولین برخورد امروزم با این مأموران محترم و وظیفه شناس تا دقیقا همین لحظه که دارم این مطلب رو تایپ می کنم :O موندم!
![]()
!You Lied,Goodbye
نمی دونم چرا این روزا سوزنم رو آهنگ آمستردام از Joan Baez گیر کرده! سوژه هم که برای نوشتن ندارم فعلا پس متن این آهنگ رو با لینک دانلودش اینجا میذارم شاید شما هم خوشتون اومد.
Amsterdam
Just the pattern of sunlight on a building
Just a flash in a window I was passing
Just a frame in a movie I remember
Amsterdam
Just the sound of a wheel in the gravel
Just the click of a heel on the pavement
Just a moment like any other moment
Amsterdam
I remember your lips, I remember your eyes
And the taste of your kiss and your graceful goodbye
You lied
Goodbye
Just the scent of perfume on the linen
Just the print of a palm on the pillow
Just the hint to the moon through the window
Amsterdam
Just a ghost in the steam on the mirror
Just a shadow of motion in the water
Just a need to look over my shoulder
Amsterdam
I remember your lips, I remember your eyes
And the taste of your kiss and your graceful goodbye
You lied
Goodbye
Just two lovers asleep in the silence as I walk from the door
Just the weight of a heart as it’s falling, nothing more
I remember your lips, I remember your eyes
And the taste of the kiss and your graceful goodbye
You lied
Goodbye
جام زهر را نوشیدم، وردپرسی شدم!
خیلی وقت بود که می خواستم وبلاگ رو از بلاگر به وردپرس منتقل کنم. فکر کنم 3 ماه پیش بود که سعی کردم این کار رو انجام بدم اما وسط کار به مشکل برخوردم. تقریبا نصف نوشته ها منتقل نمی شد. درواقع نوشته هایی منتقل نمی شدند که نظراتشون در سیستم هالواسکن ثبت شده بود. اون موقع به انتقال دستی فکر کردم اما کی حالش رو داشت! پس به قول معروف بی خیالش شدم. تا این که امروز اومدم و تیری در تاریکی انداختم بلکه نتیجه بده. در کمال تعجب نتیجه داد.
خیلی خیلی خوشحالم که همزمان با تولد 5 سالگی وردپرس، وردپرسی شدم یا همون طور که تو عنوان گفتم جام زهر را نوشیدم!
پنجمین سال تولد وردپرس رو به همه وردپرسی ها بویژه وردپرسی های ایران تبریک می گم.
پی نوشت 1: از پدارم که این وقت شب سر راه انداختن اینجا کلی بهش زحمت دادم، خیلی خیلی ممنونم.
پی نوشت 2: از اونجایی که تو وبلاگ قبلی از سیستم هالواسکن برای نظرات استفاده می کردم نظرات دوستان رو نتونستم منتقل کنم. همین جا از همه کسانی که زحمت کشیده بودن و نظر داده بودن معذرت می خوام. لینک ها هم به زودی اضافه میشن.
تبریک به همه پرسپولیسی ها
زیاد اهل تماشای فوتبال نیستم اما خب از اونجایی که خانواده همه طرفدار پرسپولیسن من هم پرسپولیسی محسوب میشم! بازی امروز پرسپولیس و سپاهان اولین بازی لیگ امسال بود که کامل نشستم دیدمش! البته اگه توییتر و دوستای توییتریستم نبودن این بازی رو نمی دیدم! دنبال کردن این بازی هم زمان از توییتر و تلویزیون کلی کیف داد! فهرمانی پرسپولیس مبارک همه پرسپولیسی ها باشه بخصوص پرسپولیسی های توییتریست!
افشین تو محشری، از همه سری، تو یک افسونگری، پرسپولیس دمت گرم
پرسپولیس قهرمان شد: پیروزی دانش و امید
پرسپولیس قهرمان …
افشین امپراطور
پرسپولیس زلزله محبوب هرچی دله
پرسپولیس
شدیم قهرمان باز
قرمزته شدیدا
بازی محال ها
تو این یک هفته به دو تا بازی وبلاگی دعوت شدم. اولیش بازی مشاعره بود که فرشاد یا همون فری چاقوکش وبلاگستان فارسی منو بهش دعوت کرد. با این که تیزی چاقو رو زیر گلوم حس کردم و همزمان از عکس ترسناکش ترس و لرز وجودم رو فراگرفت، به خاطر بی استعدادی در شعرسرایی بی خیالش شدم. البته همینجا ازش تشکر و عذرخواهی می کنم.
بازی دوم که دوست و همکلاسی عزیزم مداد سیاه، من رو به اون دعوت کرده، بازی آرزوهای محاله. این یکی رو دیگه می تونم شرکت کنم چون به اون استعدادهایی که ندارم نیازی نداره! پس بریم یه چندتا آرزو بکنیم ببینیم چی میشه. دوست داشتم:
1) هیچ مرز جغرافیایی وجود نداشت. یعنی در واقع چیزی به نام کشور وجود نداشت. وقتی ازت می پرسیدن اهل کجایی می گفتی اهل زمینم یا زمینیم!
2) بیماری، درد و رنج وجود نداشت.
3) دروغ، ریا، دورویی، تزویر و … وجود نداشت.
4) هیچ وقت جنگی نمی شد و همه تحمل صدای مخالف رو داشتند.
5) کینه در دل انسان ها از بین می رفت و گذشت جای اون رو می گرفت.
6) با یه دوچرخه دور دنیا رو می گشتم (البته این کاملا محال نیست، اما در حال حاضر برام محال به نظر می رسه).
7) بر می گشتم به دوران کودکیم. اگر دقیق تر بخوام بگم به دوران 2 تا 7 سالگی، بهترین دوران زندگیم.
حالا من باید از چند نفر دعوت کنم. اول از همه دوستان خوبم در توییتر، یعنی: زهرا، مریم، آنجلا، سارا، باران، مهران، گراشی، امین، عرفان، فؤاد، فری چاقوکش، کوله پشتی، کشوری، شایان و همه توییتری های دیگه که با عرض شرمندگی یادم رفته اسمشون رو بیارم. البته دوستان دیگه ای هم بودن که میخواستم دعوتشون کنم اما از اونجایی که تو وبلاگهاشون تخصصی درباره آی تی و کامپیوتر و … می نویسن منصرف شدم.
از دوستان وبلاگی یعنی عادت می کنیم، زندگی پیش از مرگ و کچل کفترباز هم دعوت می کنم تو این بازی شرکت کنن.
سال نو مبارک
سالی سرشار از موفقیت، امید، سلامتی، شادی و دو نقطه دی!!!! داشته باشید.
منبع عکس: اینجا
Hello world!
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!
همین طوری!
امروز به یک کشف جدید رسیدم. چه قدر تاکسی های بنز و ب ام و زیاد شدن! غیر از اون چه قدر راننده های این ماشینا هم مهربون شدن!
پینوشت: پاستوریزه فکر کنید لطفا!
I Liked It
امروز از بین دقیقا 47 تا فیلمی که تو خونه یافت میشه و هنوز ندیدمشون فیلم «پیرمردها وطن ندارند» (No Country For Old Men) رو انتخاب کردم که ببینم. کارگردان های فیلم برادران کوئن هستن و به احتمال زیاد معرف حضور. اگه بخوام خلاصه کوتاهی از این فیلم براتون بگم میشه گفت یه جورایی شبیه بازی های قایم موشک تام و جری بود البته از نوع خشونت بارش با کلی خون و خونریزی و جسد و… . نقش آقای تام (من نمی دونم چرا همیشه اینقدر دلم برای تام میسوزه!) این فیلم رو خاویر باردم بازی می کرد، یه قاتل روانی با یک اسلحه عجیب و غریب که اصول و قوانین مخصوص خودشو داره. خاویر باردم برای بازی در این نقش نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش دوم مرد شده. نقش آقای جری رو هم جاش برولین بازی کزده. جری این ماجرا به طور اتفاقی مقدار زیادی پول که باید تو یه معامله مواد مخدر رد و بدل میشده رو پیدا می کنه و این جوری میشه که این قاتل روانی میفته دنبالش. در یک کلام دیدن این فیلم رو به همه توصیه می کنم.
پینوشت 1: راستی کسی شماره حساب بانکی این دو تا برادر رو نداره تا ما بعدا شرمنده شون نشیم؟!
پینوشت 2: بازم راستی، قیافه این آقای خاویر باردم توی این فیلم منو یاد یکی میندازه اما حافظه یاری نمی کنه! اگه شما چیزی به ذهنتون رسید به من کم حافظه هم کمک کنید!
و مریم آشپزی می کند…!
البته این همه مخلفات غذای موردنظر نیست. حواسم رفت پی عکس گرفتن، این شد که فیله های مرغ بیچاره کمی تا قسمتی جزغاله شدن! به همین دلیل هم از خجالت حاضر نشدن تو عکس خودشون رو نشون بدن! تو اون ظرف که می بینید جعفری (سبزی محبوب من) و پیاز خورد شده س. بقیه هم که واضحن دیگه، قارچ (اصلا به نظر من غذای بدون قارچ، غذا نیست!) و پنیر پیتزا.
پینوشت: این تیتر که می بینید از اتفاقات نادر روزگاره، بسیار نادر!




